درود بی پایان من را در این روز زیبای تابستانی بپذیرید

تاریخ همواره در گذر است و هیچگاه نمی ایستد اما یادها و خاطره ها در قلب و ذهن ما برای
ابد می ایستد
حال چه این خاطره ها تلخ باشد چه شیرین همیشه در شرایط متفاوت ان ها را به یاد می اوریم
و با شیرینی هایش دل شاد و از تلخی ها درس می گیریم
امروز ناخوداگاه به یاد دوران خدمت سربازی افتادم و خاستم این یاد را با شما هم قسمت کنم
میخاهم یادی کنم ازان دوران به نسبت سخت و دشوار اما بسیار به یاد ماندنی
به نسبت سخت از این بابت که من بعد از دوران دانشگاه و خوشی های به خصوص این
دوره وارد خدمت سربازی شدم و این خود کاملن طبیعی بود که با داشتن ان همه ازادی دوران
دانشجوئی بله قربان گفتن و حرف شنوی گه گاه از کسی که سوادش به مراتب از شما پائین تر
باشد ( در خدمت نظام درجه ملاک است و بس ) قبول کنید سخت است
اما روی دیگر این سکه باور کنید اگر کسی تفکر کند و به ان عمیقن بیندیشد نکته هائی بسیار
جالب و در نوع خود بی نظیر وجود دارد
یکی از نکاتی که من در این مدت اموختم این بود که فاصله میان روزهای خوش و روزهای
سخت از تار مویی نازکتر است و اینکه هرگز نمیباید مغرور به روز های خوش بود چون
هر لحظه امکان از دست دادنش وجود دارد
نکته مقابل این مسئله این است که در روزهای سخت و دشوار هم هرگز نباید نا امید شد باور
کنید من یکی از کسانی بودم که همیشه فکر می کردم من از تنهائی و سختی دیوانه خاهم شد
اما وقتی در شرایطش قرار گرفتم با تفکر و امید و توکل به خداوند بزرگ توانستم از سخت
ترین روزهای زندگی بهترین روزها را بسازم روزهایئ که حالا باور کنید حسرت داشتن
حتا یک روزش را از اعماق وجود می خورم
شبی که من در روزهای واپسین دوران اموزشی سربازی نگهبان مقر بودم روی تپه ای و رو
به اسمان ایستاده بودم و از اعماق قلبم خداوند را صدا می زدم باور کنید از تنهائی بود و تنهائی
و این تنهائی به این دلیل بود که تقریبن همه دوستان من با خرید خدمت از این مرحله گذشته بودند
و وارد بازار کار اما من تنهای تنها بودم
و این تنهائی باور کنید بزرگترین ناراحتی من بود که همیشه من را ازار میداد
نکته دیگری که در این دوران میتوانم با شما ان را قسمت کنم این است که به نظر من اگر
من قرار باشد بین دو مرد یکی را برای همراهی یا همکاری و یا هر چیز دیگر انتخاب کنم
قطعن مردی را انتخاب می کنم که به خدمت سربازی رفته باشد چون او را مرد میدان و مرد
هر کاری می دانم اما انها که به خدمت نرفته اند با اندک تلنگری از هم می پاشند ( این مطلب
را همه به سربازی رفته ها می دانند و قبول دارند )
و یک مطلب دیگر اینکه باور کنید هنوز کسی را ندیده ام که از دوران سربازی به نیکی یاد
نکند یک خصوصیت بسیار جالب این دوران این است که تا زمانی که در این دوران به سر
می برید هر روز در حال چوب خط انداختن هستید اما وقتی تمام می شود حتمن خاهید گفت
ای کاش تمام نمی شد و این در بین همه سربازان اتفاق می افتد
من اما هنوز حسرت راز و نیاز واقعی و از صمیم قلب خود را با خداوند بر سر ان تپه
در دل تاریکی شب و سرمای منجمد کننده را می خورم باور کنید دیگر هرگز به ان خلوص
نیت نرسیده ام ( این را با کمال صداقت اعتراف می کنم )
ای کاش در هر دوره ای به جای غر زدن های بی فایده به حکمت ماجرا بیندیشیم
ای کاش به جای اینکه درو دیوار را در همه بدبختی هایمان مقصر بدانیم با فکر و توکل و تلاش
از هر بن بست به ظاهر غیر قابل نفوذی راهی برای پیشرفت و رسیدن به هدف های بزرگ
بسازیم
یک مثل می گوید " اگر سنگ به چکش های محکم و پیاپی مرد مجسمه ساز تن ندهد هرگز
به مجسمه ای زیبا و بی بدیل تبدیل نخاهد شد "
ای کاش به جای اینکه با هر حادثه ای جا بزنیم و خود را بازنده بدانیم دوباره فکر کنیم و ایمان
داشته باشیم خداوند دوست حقیقی ماست و هیچ اتفاق ناگوار و سختی ( از دید ما ) وجود ندارد
مگر انکه در ان حکمتی بزرگ نهفته باشد
و ختم درد دل های من اینکه من هر چه دارم از ان دوران سخت و دوران تنهائی است
من هر چه که دارم ( نه به لحاظ مادی ) مدیون این دوران هستم و از اینجا بر دستان یکایک
فرماندهان و هم رده های عزیزم بوسه می زنم و همواره یاد اور می شوم خدمت مقدس
سربازی وقت گل دادن ما بود و ما خود نمی دانستیم
و اما یک خاطره شیرین هم اینکه در یکی از شبهای اموزشی معروف به خشم شب ( که این
شب از قبل اعلام نشده و در این شب کل شب عملیات واقعی باز سازی میشود ) یکی از
هم رزمان ما که بسیار می ترسید گوش های خودش را از ترس صدا های بلند پر از پنبه کرده
بود ( واقعن برای یک مرد عجیب بود ) و درست در لحظه ای که به خواب شیرین و عمیق
رفته بود به ناگاه با صدای انفجار تی ان تی خشم شب شروع شد و چون این بنده ترسوی
خداوند گوش هایش پر از پنبه بود هیچ کدام از دستور ها را نمی شنید و فقط گیج و مات به
دور و اطراف می دوید ودر ان شلیک و انفجار و صدا های مهیب به قدری خنده دار شده بود
که همه عملیات را ول کرده و به این بنده خدا که مانند دیوانه ها به اطرف میدوید می خندیدند
باور کنید صحنه به قدری جالب بود که بچه ها ایستاده بودند و به این بیچاره نگاه می کردند
و او هم که هیچ چیز نمی شنید فقط میدوید ان هم به چپ و راست بالا و پائین و وقتی صدا ها
خابید هر چه که به او می گفتند باز هم چون گوش هایش پر از پنبه بود نمی شنید و طفلک
چندین برابر بقیه تنبیه و سینه خیز و بشین پاشو و .... رفت
این هم عاقبت ادم های ترسو که به قول حکما روزی صد بار می میرند
بدرود تا اغازی دیگر
تصویر هم تزئینی و متعلق به سرباز هخامنشی است