تبليغاتX
ِام نخعی فر

ِام نخعی فر

زبان سرخ و سر سبز را توامان داشتن نشانه آزادی است ( خودم )

ای کاش همه ایرانیان و همه آنان که دل در گرو اعتلای ایران و سربلندی نظام جمهوری اسلامی در مقیاسی جهانی دارند از اعماق دل و با تمام وجود بتوانند بغض درونی آقای هاشمی را بفهمند ، بغضی که این روزها دیگر نمیتواند مانند قبل فرو خفته باشد و توانسته مردی آنچنان معتدل و به غایت سیاستمدار را اینچنین مغموم کند

به حرفهای ایشان دقت کنید ، حتی بی انصاف ترین ها هم در خلوت خود میدانند هاشمی دل در گرو نظام جمهوری اسلامی دارد چون اگر آنچنان که مخالفانش میگویند مردی منفعت طلب باشد ، منافعش خیلی بیشتر و وسیع تر میتوانست و میتواند  در چرخش افکار و مواضعش به سمت قدرت حاکم تامین شود اما به عقیده من و بسیاری دیگر هاشمی برپائی و سربلندی نظام جمهوری اسلامی را به مراتب بیشتر از دیگرانی که مدعی اند میخواهد

آیا هاشمی هم مثل بسیاری که به رانت خواری های وسیع متهم شدند(البته نه به وسیله دادگاهی صا لح بلکه همانند آقای هاشمی بوسیله تهمت و افترا و به وسیله شخصی به نام عباس پالیزدار که اکنون محکوم به زندان شده است ) و بعد با  جانب داری های وسیع خود توانستند  به کلی خود را تطهیر کرده  و دیگر هیچ تهمتی هم بر آنها  وجود نداشته باشد  ( من به هیچ وجه قصد تکرار تهمت ها را ندارم و مقصودم صرف وجود تهمت هاست که چگونه به یکباره و بعد از جانب داری ها از بین رفت ) عمل کند و با چرخش در افکارش او هم از تیغ تیز انتقادات بگریزد ، پس او به منافعش نمیاندیشد چون اگر میخواست به منافعش بیندیشد آنقدر سیاست مدار بود  که بتواند بدون سر و صدا و قرار گرفتن در سیبل منتقدانش منافعش را به پیش ببرد

بغض هاشمی یار دیرین امام را ای کاش که دلسوزان نظام بیشتر و بهتر بفهمند و برای ایجاد وحدت واقعی و عمیق و پایدار و نه شکننده در بین مردم به یاریش بشتابند ، ای کاش عمیق تر  و فراجناحی تر میشد که به نصایح دلسوزانه اش گوش کرد و راه حل هایش را مد نظر داشت

آیا هیچ کس میتواند خدمات ارزنده و بی مانند آقای هاشمی را در راه اعتلای نظام جمهوری اسلامی انکارکند؟

آیا کسی هست که نفهمد  با وضعیت فعلی منافع شخصی هاشمی کدام موضع گیری را میطلبد ؟

آیا کسی هست که در دلبستگی واقعی و عمیق هاشمی به نظام جمهوری اسلامی شک داشته باشد ؟

ای کاش میشد بغض معنادار هاشمی را فهمید و به او حق داد که برای نظامی که ۶۰ سال از عمرش را به پای آن گذاشته است دل بسوزاند و گریه کند

 

 

پی نوشت : دیروز که بغض آقای هاشمی را در نماز جمعه بی نظیر تهران شنیدم آرزو کردم روزی را ببینم که دوباره همگی در زیر یک علم برای حسین (ع) سینه بزنیم و هر کس نخواهد که علم خود را بردارد و هدف همه ما تنها خشنودی آقا امام حسین (ع) باشد و همگی یکصدا فریاد بزنیم

یا حسین    یا حسین      یا حسین (ع)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 0:36 AM  توسط ِام نخعی فر  | 

این هم داستان موشی که در مطلب قبل نوشتم کامل و جامع نوشتم به درخواست باران که کامل داستان رو خواسته بود

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ... 

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

پی نوشت : این هم داستان موش مطلب قبل ، خوب حالا به همان نتیجه ای که من گرفتم رسیدید و یا ........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 4:52 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

این روزها پاک گیج شدم نمیدونم از چی و از کجا شروع کنم ، اصلا شروع بکنم یا نه

اگه توی نوشته هام به چپ برم با میله های راه راه روبرو میشم ، اگه به راست برم با هزاران سئوال بی پاسخ و دلایلی که هیچ وقت برام قابل دفاع نبوده و با تناقضی روبرو میشم که یک طرف اون خودم هستم ، با بالا رفتن هم به نوشته های قلمبه سلمبه میرسم که بعضی وقتها خودم هم نمیفهمم اصلا چی نوشتم ، به پائین هم که تکلیفش روشنه تقریبا هیچ کس دوست نداره به اون سمت حرکت کنه

حالا شما باشید جای من ، بنویسم ، ننویسم ، چرت و پرت بنویسم ، گنده گنده بنویسم ، بی ربط بنویسم و یا ....

به هر حا ل من موندم و چندین مطلب در خور توجه و بحث که روی دستم باد کردن و هر ثانیه هم فکر میکنم اصلا چرا باید من ایرانیه مسلمان به مسائل کشورم علاقه مند باشم ، چرا نمیتونم مثل خیلی های دیگه همین یک ذره فهمم رو هم کنار بزارم و " خر باش تا خوش باشی " را به بهترین نحو اجرا کنم ، من هم میتونم مثل خیلی های دیگه از کنار همه این مسائل بدون دردسر گذر کنم و ظاهرا راحت زندگی کنم

اما روزی داستان جالبی خوندم راجع به یک موش که شنید صاحب مزرعه میخواد برای شکارش تله موش بخره و از این رو به تب و تاب افتاد و به کمک خواهی از بقیه حیوانات مزرعه ، اما بقیه حیوانات مزرعه با توجه به اینکه تله موش مشکل اونها نبود و به اونها ربطی نداشت هیچ عکس العملی در مقابل این مشکل موش از خودشون نشون ندادند اما .....  اما همین تله موش ظاهرا بی ربط آنچنان دردسری برای همه حیوانات مزرعه ایجاد کرد که همگی قربانی تله موش بی ربط شدند و از بین رفتند

حالا هم داستان همه ما همینه ، درسته که امروز تله موش مشکل بسیاری از ماها  نیست اما دیری نخواهد پائید که به اساسی ترین مشکل همه ما بدل خواهد شد

انسان به واسطه اینکه موجودی اجتماعی است نمیتواند و نمیشود که تفکر انفرادی داشته باشد چون هر معضلی ولو بی ربط در آینده ای نه چندان دور به ما هم ربط پیدا خواهد کرد

پس مینویسم و خواهم نوشت از مشکلات و مسائل کشورم ایران البته در همان حد  عقل و بضاعتی که دارم و این را هم خوب میدانم بیش از این هم از هر شخصی مانند من توقع نمیرود  و اگر همه اینچنین اجتماعی بیندیشیم بسیاری از مشکلات به خودی خود حل خواهد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 7:3 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

اللهم کن  لولیک  الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه ساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

پی نوشت : من را ببخشید اگر اشتباه نوشتاری داشتم که لابد داشتم چون از ته دل نوشتم و از حفظ امید دارم به دل هم بنشیند

 

پی نوشت (۲) : دلم بدجوری گرفته این روزها خبر های جالبی نمیرسد ای کاش خبر های خوب شروع میشدند به هر حال خداوند در قران میفرماید : ان مع العصر یسرا فان مع العصر یسرا     بدرستی که بعد ازهر سختی خوشی است

 

پی نوشت (۳): برای سلامتی "سعید حجاریان " یکی از خدمت گذاران واقعی جمهوری اسلامی دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 8:2 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : شاید بخندید که سکوت مگر پی نوشت هم دارد ، آره عزیزان دارد و آن هم توضیح این سکوت است که: 

بعضی وقتها خاموشی بهترین جواب است برای بعضی ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 11:27 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

مدیر دبیرستان ما حق داشت که هفته ای چند بار در موردش سخنرانی بلند و بالائی بکند ، سخنرانی که سراسر تهمت بود و توهین بود و تحقیر ، اما زور بیخود میزد چون هنر را با هیچ پارازیتی نمیتوان متوقف کرد اگر هم به فرض محال که میشد آن را مهار کرد با این سخنرانی های بی مبنا و کاملا غیر واقعی و بی حد و حصر غیر علمی و صرفا احساسی نمیشد که متوقف کرد

سخنرانی ها معمولا آنقدر خنده دار بودند که عبارت های بکار رفته در آن تا روزها و هفته ها سوژه خنده بچه های مدرسه بود و البته باز هم میگویم زور بیخود میزدند این مرد آنقدر در روح و جسم بچه ها فرو رفته بود که به سادگی نمیشد آن را خنثی کرد و در بلند مدت هم دیدیم حتی با برنامه های فرهنگی هم نمیشود با هنر مقابله کرد

به عقیده من و خیلی های دیگر که دوران جوانیمان را در فضائی کاملا بسته گذراندیم یک مسئله اثبات شده است که :

هیچ راهی برای مبارزه و مقابله با هنر وجود ندارد ، تنها راه مقابله با هنر ارائه هنری برتر و بهتر است

که این هرگز در حد و اندازه مودیان هنر ستیز آن دوران نبود و به تجربه هم ثابت شد که تمامی متد این عزیزان به طور قطع با شکست روبرو شد و همه هنرمندانی را در آن دوران تقبیح میکردند در بین اکثریت جوانان محبوب ترین ها بودند

آری نوشته من در مورد محبوب ترین مرد دهه هشتاد و نود میلادی در تمامی این کره خاکی است  ، به جرات میتوان گفت هیچ کس هیچ سیاست مداری هیچ نویسنده ای هیچ مرد و زنی نتوانسته و شاید نخواهد توانست مانند این بشر در بین تمامی نژاد ها تمامی ملیت ها در اقصی نقاط این دنیای پهناور محبوب باشد وهمه را گرد هنرش و زیر یک چتر گرد آورد

آلبوم های او را همه میدیدند ، حتی مخالفین اندکش ، او براستی از همه بهتر و کامل تر انسان ها را دور هم جمع کرد و زیر یک پرچم ، پرچمی به نام هنر گرد آورد ، او کسی بود که فعل خواستن را براستی برای همه صرف کرد و به همه نشان داد که آدمی میتواند به همه آرزوهایش برسد حتی آرزوهای به ظاهر دست نیافتنی  او به معنای واقعی یک پیشرو بود پیشرو در موسیقی و حتی نوع زندگی

آری او به قول مدیر عزیز دبیرستان ما " جایکل ماکسون " بود که دیشب بعد از پنجاه سال فعالیت هنری ( چون از کودکی فعالیت میکرده است این عدد خیلی هم اغراق آمیز نیست ) از دنیا رفت پنجاه سالی که برای اهالی هنر بسیار زود گذشت و برای خود او به قدر چشم بر هم زدنی

برایش آرزوی آمرزش دارم و معتقدم هنرمند ها هرگز نمی میرند

 

 

پی نوشت : نوشته ای که خواندید صرفا یک نگاه از زاویه هنری به ایشان بود پس لطفا بعضی از دوستان نفرمایند از لحاظ اخلاقی چنین بوده و چنان بوده  اول اینکه هیچ یک از تهمت ها (حتی تهمت های مدیر آگاه بیرستان ما ) در دادگاهی ثابت نشد و دوم اینکه هرچه آدم بزرگتر باشد شایعات به دورش بیشتر میچرخد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 11:58 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

بین دوستان و آشنایان و فامیل تفا ل های من به دیوان حضرت حافظ زبانزد است البته نمی دانم این عنایت حضرت حافظ است یا تصادف و شانس اما به هر روی تفا ل های من که با آداب مفصلی انجام میشود بسیار نزدیک و یا حتی دقیقا با اشاره به مورد خاص همراه بوده است ، با همین سابقه و از آن روی که بر هر ایرانی واجب است این روزها برای ایران عزیز کاری مثبت انجام دهد تصمیم گرفتم با رعایت و انجام همه آداب ذکر شده و یا حتی برای این مورد با آداب بیشتر و رعایت و مراقبت بیشتر تفالی با دیوان حضرت حافط بزنم و  برای این روزهایمان مشورت و راهنمائی از لسان الغیب طلب کنم که در ذیل آنچه که آمد بی کم و کاست و بدون کوچکترین دخل و تصرف خدمتتان ارائه میگردد

بود آیا که در میکده ها بگشایند        گره از کار فرو بسته ما  بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند     دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

بصفای دل رندان و صبوحی زدگان         بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند      که در خانه تزویر و ریا بگشایند

گیسوی چنگ ببرید بمرگ می ناب        تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز برخوانید      تا حریفان همه خوان از مژه ها بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا             که چه زنار ززیرش به دعا بگشایند

 

پی نوشت (۱): این یک تفال صرف بود  و آنچه هم که آمد بدون کم و کاست نوشتم و هیچ منظور خاصی هم ندارم چون اول نیاز به توضیح ندارد و دوم اینکه تفا ل اصولا یعنی همین

 

پی نوشت (۲): میدانم شاید تعجب کنید تا بدین حد حضرت حافظ بر مسائل اشراف دارد که این خود دو دلیل دارد اول اینکه بی جهت به حضرت حافظ لسان الغیب نگفته اند دوم هم اینکه من عرض کردم تفال های من در بین دوستان و آشنایان زبانزد خاص و عام است خوب با این تفاسیر و نتیجه ای که دیدید شاید شما هم از فردا مشتری تفا ل های من به دیوان حضرت حافظ باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 0:8 AM  توسط ِام نخعی فر  | 

امروز در لابه لای این همه اخبار ریز و درشت درست و نادرست به بیانیه حزب کمونیست های کارگری ایران برخوردم ، خوشحا لیشان چندش آور بود

این روزها ایران عزیز ما مثل جنازه ای بر زمین افتاده شده است که عده ای مانند کفتار ها و

شغال ها به دور آن زوزه میکشند و دماغ دوختن کلاهی از این نمد در سر میپرورانند

اما باید به همه این لاشخوران و فرصت طلبان گوشزد کرد دعوای ما ریاست جمهوری " مهندس میرحسین موسوی " بر نظام مقدس جمهوری اسلامی است و نه چیز دیگری

همه معاندان و فرصت طلبان بدانند ( منافقین ، کمونیست ها ، سلطنت طلبها و.......)  اگر روزی خدای ناکرده بخواهند عرض اندامی بکنند با چنان ضرب شستی روبرو خواهند شد که هرگز باورشان نشود

من به عنوان یک ایرانی طرفدار مهندس موسوی از اینجا رسما اعلام میکنم در صورت حضور این اجانب حاضر به انجام عملیات شهادت طلبانه هستم تا گرد بر پیکره  ایران عزیزما  ننشیند

به همه این گروهکها هم این نکته را متذکر میشوم ما نه جانبداری شما را نیاز داریم  و نه اصولا جانبداری شما از ما چیزی غیر از ننگ و انگ در بر دارد و غیر از ایجاد زحمت مضاعف و فشار دوچندان چیزی برای ما ندارد

 

پی نوشت : برای شادی روح همه کسانی که غیرمسلح و بی دفاع در این درگیری ها جان خود را از دست دادند بخصوص دختر جوان ایران زمین (ندا ) طلب آمرزش کنید و برای شادی روحشان دعا کنیم

 

پی نوشت (۲): دریغ است ایران که ویران شود            کنام گرازان و توران شود

 

پی نوشت (۳): من رو ببخشید توی این پست واقعا عصبانی بودم ، آخه آدم وقتی میبینه یک عده فرصت طلب بیچاره از هر ماجرائی به نفع خودشون سوء استفاده میکنند نمیتونه جلوی عصبانیت خودش رو بگیره مردم اینجا میگن یا حسین میرحسین اونها اونجا میگن مردم دارن ما رو صدا میزنن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 7:51 PM  توسط ِام نخعی فر  |